خرید بک لینک
بالاخره این همه روز پر استرس و طولانی و کسل کننده گذشت. دوشنبه خوشحال بودم که فردا میریم و وضعیت بیبی جان مشخص میشه. از مرکز زنگ زدن و گفتن دکتر نیست و قرار شد پنجشنبه بریم. پنجشنبه پاییزی و بارونی که یه خاطره خوب و شیرین توی هنم حک کرد و علاقه

برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 5:09

همیشه وقتی میخوایم بریم مطب دکتر استرس دارم!!!! پنجشنبه وقت داشتم و باید می رفتم نتایچ غربال رو نشونش میدادم و بعدش می رفتیم خونه ماماینا. همسر از سر کار اومد و سوار ماشین شدیم و جلوی مطب یه جای خوب برای پارک ماشین پیدا کردیم. مطب شلوغتر از اون

برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 5:09

خوبی سرکار اومدن اینه که گذشت زمان راحتتره و آخر هفته زودتر میرسه، امید داری به گرفتن پول آخر ماه که حداقل بخشی از هزینه های این دوران عجیب غریب رو تامین کنه و درگیر شدن با کار که باعث میشه تمرکزت از روی بارداری و تهوع برداشته بشه. خدایا شکرت ب

برچسب: نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 5:09

گاهي اوقات همه چيز به هم گره مي خوره، همه حسهاي بد ممكن بهت هجوم ميارن و تو ضعيفتر از اوني هستي كه با همه اين احساسات و افكار شوم جنگ كني و شكستشون بدي، اونقدر ضعيف كه ترجيح ميدي با همه شون قاطي شي و يكي شي و زنده باشي!!! روزهاي بدي رو دارم مي گذرونم. مجبور شدم سر كار نرم و خونه نشين شدم كه بيبي جان جاش رو سفت كنه. تازه سه ماه از اومدنم به واحد جديد مي گذشت و برام بد شد. تهوع ديوونه ام كرده.

برچسب: روزهاي, نویسنده: محمد میرزایی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 18:46

صفحه بندی